خاستگاه نور

خاستگاه نور


از علی موسوی گرمارودی

 

غروبی سخت دلگیر است
و من، بنشسته ام اینجا، کنار غار پرت و ساکتی، تنها
که می گویند: روزی، روزگاری مهبط وحی خدا بوده است،
و نام آن «حرا» بوده است.
و اینجا سرزمین کعبه و بطحاست….
و روز، از روزهای حج پاک ما مسلمانهاست.
برون از غار:
ز پیش روی و زیر پای من، تا هر کجا، سنگ و بیابان است
هوا گرم است و تبدار است اما می گراید سوی سردی، سوی خاموشی
و خورشید از پس یک روز تب، در بستر غرب افق، آهسته می میرد.
و در اطراف من از هیچ سویی، رد پایی نیست
و دور من، صدایی نیست.
فضا خالی است
و ذهن خسته و تنهای من، چون مرغ نوبالی،
که هر دم شوق پروازی به دل دارد
کنار غار، از هر سنگ، هر صخره
پرد بر صخره ای دیگر….
و می جوید به کاوش های پی گیری، نشانی های مردی را
-نشانی ها، که شاید مانده برجا، دیر دیر: از سالیانی پیش-
و من همراه مرغ ذهن خود، در غار می گردم.
و پیدا می کنم گویی نشانی ها که می جویم:
همان است، اوست
کنار غار، اینجا، جای پای اوست، می بینم
و می بویم تو گویی بوی او را نیز
همان است، اوست:
یتیم مکّه، چوپانک، جوانک، نوجوانی از بنی هاشم
و بازرگان راه مکه و شامات
امین، آن راستین، آن پاکدل، آن مرد،
و شوی برترین بانو: خدیجه
نیز، آن کس کو سخن جز حق نمی گوید
و غیر از حق نمی جوید
و بت ها را ستایشگر نمی باشد
و اینک: این همان مرد ابرمرد است
محمد(ص) اوست.
پلاسی بر تن است او را
و می بینم که بنشسته است، چونان چون همان ایّام
همان ایّام کاین ره را بسا، بسیار می پیمود
و شاید نازنین پایش ز سنگ راه می فرسود
ولی او همچنان هر روز می آمد
و می آمد… و می آمد
و تنها می نشست اینجا
غمان مکه ی مشئوم آن ایّام را با غار می نالید
غم بی همزبانی های خود را نیز….
و من، اکنون، به هر سنگی که در این غار می بینم،
به روشن تر خطی می خوانم آن فریادهای خامش او را….
و اکنون نیز گویی آمده است او…. آمده است اینجا،
و می گوید غم آن روزگاران را؛
عجب شب های سنگینی!
همه بی نور
نه از بام فلک، قندیل اخترها بود آویز
نه اینجا- وادی گسترده ی دشت حجاز- از شعله ی نوری، سراغی هست.
زمین، تاریک تاریک است و برج آسمانها نیز
نه حتی در همه ی «ام القری» یک روزن روشن
تمام شهر بی نور است….
نه تنها شب، که اینجا روز هم بسیار شب رنگ است.
فروغی هست اگر، از آتش جنگ است
فروزان مهر، اینجا سخت بی نور است، بی رنگ است
تو گویی راه خود را هرزه می پوید
و نهر نور آن، زانسوی این دنیا بود جاری،
مه، اندر گرد شب خفته است و ناپیداست … پیدا نیست.
سیه رگهای شهر- این کوچه ها- از خون مه خالیست.
در آن ها می دود چرکاب تند ننگ و بدنامی، بداندیشی
و در رگهای مردم هم.
تمام شهر گردابی است پر گنداب
تمام سرزمین ها نیز
دنیا هم
و گویی قرن، قرن ننگ و بدنامی است.
فضیلت ها لجن آلوده، انسانها سیه فکر و سیه کارند….
و «انسان» نام اشرافی زیبایی است از معنی تهی مانده….
محمد(ص) گرم گفتاری غم آلود است.
و خور، دیریست مرده، غار تاریک است
و من چیزی نمی بینم
ولی گوشم به گفتار است…….
و می بینم تو گویی رنگ غمگین کلامش را:
«خدای کعبه، ای یکتا،
درودم را پذیرا باش، ای برتر
و بشنو آنچه می گویم:
پیام درد انسانهای قرنم را ز من بشنو
پیام تلخ دختر بچگان خفته اندر گور
پیام رنج انسانهای زیر بار، وز آزادگی مهجور
پیام آن که افتاده است در گرداب
و فریادش بلند است: «آی آدمها….»
پیام من، پیام او، پیام ما……»
محمد(ص) غمگنانه ناله ای سرمی دهد، آنگاه می گوید:
«خدای کعبه، ای یکتا
درون سینه ها یاد تو متروک است
و از بی دانشی و از بزهکاری،
مقام برترین مخلوق تو، انسان،
بسی پایین تر از حد سگ و خوک است
خدای کعبه، ای یکتا!
فروغی جاودان بفرست، کاین شبها بسی تار است.
و دست اهرمن ها سخت در کار است
و دستی را به مهر از آستین باز، بیرون کن
که: بردارد به نیروی خدایی شاید، این افتاده پرچمهای انسان را
فروشوید نفاق و کینه های کهنه از دلها
دراندازد به بام کهنه ی گیتی بلند آواز
برآرد نغمه ای همساز
فروپیچد به هم طومار قانونهای جنگل را
و گوید: آی انسانها!
فرا گرد هم آیید و فراز آیید
باز آیید
صدا بردارد انسان را:
و گوید: های، ای انسان!
برابر آفریدندت، برابر باش
صدابردارد اندر پارس، در ایران
و با آن کفشگر گوید:
پسر دار و به هر مکتب که خواهی نِه!
سپاهی زاده را با کفشگر، دیگر، تفاوتهای خونی نیست…
سیاهی و سپیدی نیز، حتی، موجب نقص و فزونی نیست
خدای کعبه … ای … یکتا…»

بدین هنگام،
کسی آهسته، گویی چون نسیمی می خزد در غار
محمد را صدا آهسته می آید فرود از اوج
و نجوا گونه می گردد
پس آنگه می شود خاموش.
سکوتی ژرف و وهم آلود ناگه چون درخت جادو اندر غار
می روید….
و شاخ و برگ خود را در فضای قیرگون غار می شوید
و من در فکر آنم کاین چه کس بود، از کجا آمد؟
که ناگه این صدا آمد:
«بخوان» … اما جوابی برنمی خیزد
محمد، سخت مبهوت است گویا، کاش می دیدم
صدا با گرم تر آوا و شیرین تر بیانی باز می گوید:
«بخوان!» …
اما محمد همچنان خاموش
دل اندر سینه ی من باز می ماند ز کار خویش، گفتی می روم از هوش
زمان، در اضطراب و انتظار پاسخش، گویی فرومی ماند از رفتار
«هستی» می سپارد گوش
پس از لختی سکوت- اما که عمری بود گویی- گفت:
«من خواندن نمی دانم»
همان کس، باز پاسخ داد:
«بخوان به نام پرورنده ایزدت، کاو آفریننده است….»
و او می خواند، اما لحن آوایش
به دیگر گونه آهنگ است
صدا گویی خدا رنگ است
و می خواند

«بخوان! به نام پرورنده ایزدت، کاو آفریننده است….»

درودی می تراود از لبم بر او
درودی گرم
غروب است و افق گلگون و خوشرنگ است
و من بنشسته ام اینجا، کنار غارپرت و ساکتی تنها
که می گویند روزی، روزگاری مهبط وحی خدا بوده است،
و نام آن «حرا» بوده است
و در اطراف من، از هیچ سویی رد پایی نیست
و دور من، صدایی نیست….

پاسخ دهید